چهارشنبه 2/11/87
سخنانی از بزرگان
سه جمله براى دستيابى به موفقيت:
١) بيشتر از ديگران بدان
٢) بيشتر از ديگران کار کن
٣) کمتر از ديگران توقع داشته باش
ويليام شکسپير
اگر برنده شوى نياز ندارى که توضيح بدهى ...
امّا اگر بازنده شوى بهتر است آنجا نباشى تا مجبور شوى توضيح بدهى.
آدولف هيتلر
خودت را با هيچکس در اين دنيا مقايسه نکن.
اگر اينکار را بکنى، به خودت توهين کردهاى
آلن استرايک
ادامه مطلب
چهارشنبه 11/10/87
زندگی را به تمامی زندگی کن
در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،
زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات،
ریاضیات وابسته به ذهن اند،
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند،
زندگی سخت ساده است،
خطر کن،
وارد بازی شو،
چه چیز از دست می دهی؟
با دست های تهی آمده ایم،
وبا دست های تهی خواهیم رفت،
نه چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
وفرصت به پایان خواهد رسید!
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !
مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند،
شهامت زندگی کردن را داشته اند،
کسانی که عشق ورزیده اند،
دست افشانده اند،
و زندگی را جشن گرفته اند،
پس،
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،
که گویی واپسین لحظه است،
و کسی چه می داند؟
شاید آخرین لحظه باشد
پنجشنبه2/3/87
1-مراقب افكارتان باشيد كه آنها به گفتار تبديل خواهد شد.
2-مراقب گفتارتان باشيد كه آنها به كردار پيدا مي شوند.
3-مواظب كردارهايتان باشيد كه آنها به سرعت به عادت تبديل مي شوند.
4-دقيقا مواظب عاداتتان باشيد كه سريعا به شخصيت تان تبديل مي شود.
5-بالاخره مواظب شخصيت تان باشيد كه تعيين كننده سرنوشت تان خواهد شد.
بنابراين افكارتان را بعنوان منبع كليه خصوصيات تان نظاره گر باشيد.
پنجشنبه 29/1/87
طناب
داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست.تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب ، کوه را تماما در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.
همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط میکرد.از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه ای سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت همچنان سقوط میکرد و در ان لحظات ترس عظیم همه رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره نماند جز آن که فریاد بکشد: خدایا کمکم کن!
ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه میخواهی؟
-ای خدا نجاتم بده !
-واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟
-البته که باور دارم.
-اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است را پاره کن.
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب اویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
و شما ؟
چقدر به طناب تان وابسته اید؟
آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگر نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.
آخرین پنجشنبه سال - 23/12/86
سال 86 هم با تمام خوبی ها و بدی هاش کم کم داره به پایان می رسه . زندگی مثل کوهنوردی پر فراز و نشیب است اگر بی هدف جلو بری بجایی نمی رسی و جز خستگی چیزی نداره . خیلی ها فقط از دور به قله نگاه می کن و جرات نمی کنن به سمتش برون چون باور ندارن که می تونن به قله برسن این جور افراد همیشه منتظرن که قله بآید و زیر پاشون بایسته ، خیلی ها برای رسیدن به قله موفقیت تلاش می کنن ولی موفق نمی شون چون درست در یک قدمی فتح قله دست از صعود می کشن و بر می گردن ، ولی فاتح واقعی کسی است که حرکت می کند و جلو می رود از مشکلات ترسی ندارد ، با هر زمین خوردن انگیزه ای میگیرد برای رسیدن به هدف و درست در اوج خستگی خودش را آماده می کنه برای در آغوش گرفتن پیروزی چون می داند بعد از هر سختی راحتی است .
امیدوارم سال جدید برای همه مردم بخصوص دوستان و همنوردان عزیزم سالی باشد سرشار از موفقیت ، سربلندی ، شادکامی و سالی باشد که همگی بلندترین قله های زندگی را فتح کنیم .
سال نو را پیشاپیش به همه تبریک می گویم.

پنجشنبه 16/12/86
کوه پیش روی شماست هیچ چیز مانع کوه رفتن شما
نمیشود. اما صعود آگاهانه و با احتیاط موهبت کوه
را بار دگر نیز به شما ارزانی خواهد کرد
پنجشنبه 18/11/86
که در باور مردمان
به جز در پس پرده اندرونی و مطبخ
برای زنان هیچ جایی نبود.
از آن روزگاری
که در مهد دانش
سخن گفتن از علم
فقط کفر بودست و هر عالمی را
به جز چوبه دار و کشتن سزایی نبود .
زمان ها گذشته است .
زمانی گذشته است .
اما نه چندان دراز
و من شک ندارم که هستند باز
کسانی که با هجمه ارتجاع
به اندیشه ساده شان
گمان می کنند
طلب کردن علم از سوی دختر
یعنی فساد
و من شک ندارم که هستند باز
زنانی که در دخمه مطبخی نای ناک
در آوار تکرار روز و شبی بیهوده
همه آرزوهای خود را به سینه نهان می کنند.
***
و اکنون من خسته از جهل و درد
ندا می دهم با صدایی بلند
ستایش سزاوار زن های این میهن است .
زنانی که با عزم راسخ به سویی زدند
سیه پرده جهل از رخ روزگار .
زنانی که با بردباری نهادند
قدم در ره قله علم و دانش
زنانی که باطل نمودند –
افسون دژهای دیو سیه را –
با باطل السحر علم .
هزاران آفرین
صد هزاران درود
به این راهپویان ودای فرزانگی .
سروده همنورد گرامی آقای
بمناسبت موفقیت در امتحان دکتری دوست عزیز سرکار خانم
مرضیه عادل مهربان
۸۶/۱۱/۱۵
پنجشنبه 27/10/86
كوه نمادي از سخاوت
كوه نمادي از سخاوت ، استواري قلب زمين و زيبائي هاي جهان است .
در تابلوي آفرينش دست چيره دست و هنرمند خالق هستي و طبيعت ، مكاني را خلق نمود كه بشر حتي در دنياي صنعتي كنوني و با روند سلطه گرايانه و تخريب طبيعت ، باز هم هوائي پاك ، طبيعتي بكر و فضائي روحاني و مملو از معنويت داشته باشد ، آن مكان ،مكاني است كه همواره معلم بشر نيز بوده و به انسان مي آموزد :
نخستين قدم ، دشوارترين قدم است .
اراده خوب راه را كوتاه ميكند .
صبربالاترين هنراست وجهان متعلق به افرادصبوراست.
اين مكان كوه است . كوه كه آزاد كننده فكر و آرامش دهنده روح انسانهاست . كوهنورد با صعود و رسيدن به قله ، روزنه هائي درفكرو روحش باز ميشود كه روح ميتواند از آنها براي رسيدن به صفاي يكرنگي و يكي شدن با طبيعت و قدرت لايزال الهي به اوج برسد و چه زيباست كه انسان با روحي پاك و جلا يافته با واسطهائي بنام كوه به سمت بالا عروج كند .
پنجشنبه 6/10/86
بهترين آموزگاز زندگي
و كوه را درياب چون بهترين آموزگاز زندگي است در كشاكش صعود تصفيه مي كند و صيقل
مي دهد در سرمستي فتح جان مي بخشد و روح ميدمد و در نشيب فرود مئ آموزد كه هيچ عزت وسربلندي نمي پايد جز اوج بلنداي فروتني
رضا قاسمی
پنجشنبه 22/9/86
حادثه ناگوار و دردناک سقوط کوهنورد گروه دانشگاه صنعتی اصفهان( آقای احسان جمشیدی ) در ارتفاعات شاهکوه را به خانواده گرانقدر و کلیه همنوردان تسلیت میگوییم .
... من همچنان این سوال در ذهنم هست :
چرا ما به ، بی احتیاطی اجازه می دهیم از ما قویتر باشد ؟؟؟؟؟
پنجشنبه 22/9/86
پاییز آرام آرام تمام می شود. از لابلای در اتاق و پنجره هایمان می بینیمش . گاهی که سرک می کشد دستهایش پر از باران است. گاهی که خمیازه می کشد یک عالم برگ های به خواب رفته ی زرد و سرخ را روی دامنت می ریزد و گاهی یک کاسه ی برف برایت هدیه می فرستد .
هیچ فکر کرده ای که چرا باید همیشه برگ ریزان بیاید و باران ببارد؟ هیچ فکر کرده ای چرا تنه ی درختان غول پیکر باید کمی بلرزد . آه درخت به این بزرگی ؟!
حالا که می دانی همه جا پاییز است .
بیا لحظه ای پاییزت را با تن لرزه های درختان حس کن. با آمدن بی امان باران و برف خیس شو . پرواز پرندگان را در گستره ی آسمان ببین و بدان این لحظه همچنان که دارد می زاید ، از دست هم می رود. و ما نیز همچنان که هستیم رو به رفتنیم ، چون برگ ، باران اما هرگز تکرار نخواهیم شد!
می گویند : بهار سرآمد فصل هاست چرا که آغاز زندگی را نوید می دهد .
تابستان فصل برکت هاست زیرا نعمت های الهی در این فصل نصیب بندگان می شود .
زمستان فصل رحمت الهی است ، فصل بارش نزولات جوی و سیرابی زمین .
اما کسی از لطافت پاییز سخن نمی گوید کسی زیبایی فصل خزان را نمی بیند، جز خش خش برگ ها و غروب غم انگیزش .
آنها نمی دانند که پاییز هم سرآمد فصل هاست . من پاییز را می فهمم و این را خوب می دانم که هستند کسانی زیبایی های پاییز را همچون من دیده اند و می شناسند . کسانی که به عظمت پاییز پی برده اند و عاشق آنند . من غروب همه روزها را چون غروب روزهای پاییزی دل انگیز می پندارم .
من عاشقم ، عاشق پاییز و کسانی که همانند من عاشق پاییز هستند.
پنجشنبه 1/9/86
اخلاق كوهنوردي
با يد ببينيم براي چه به كوه ميرويم در كوه و بيابان بدنبال چه ميگرديم براي چه اين همه خود را خسته ميكنيم عرق ميريزيم در زمستان گاهي اوقات تا كمر در برف فرو ميرويم و بعضا خيلي از خطر ات را بجان ميخريم و تا سر حد مرگ با طبيعت دست وپنجه نرم ميكنيم آيا هدف فقط رسيدن به قله است و فتح آن ؟ و يا در تابستان در آن گرماي سوزان و طاقت فرسادر كوه ها بالا ميرويم و از فرط ريزش عرق از سر ورويمان تمام بدن خيس ميگردد و گاهي او قات آب در دسترس نيست ودرآن وضعييت حاضري گرانترين سرمايه ات را بخاطرمقداري آب آشاميدني بدهي و آنرا بدست بياوري. و سوالات زياد ديگري هست كه هر كوهنوردي وهر طبيعت دوستي بايد از خود بپرسد و يا ميپرسد . كه چرا وقت خود را ميگيرد و هزينه ميكند وخود را به دل طبيعت ميزند چه ميخواهد بفهمد.ج:او مي خواهد نگذارد كه اين جسم كه در آن روح خودنهفته است تن پرور ببار بيايد و منطقي كه شايد خيلي ماهااز آن سر در نياوريم و ندانيم ولي حقيقتي است انكار ناپذير .جسم را بسختي وبا طبيعت مانوس ميكنيم تا اين روح با عظمت در كالبد جسم است پرورش بيابد و بتواند به قله انسانيت برسد و بزگرترين قله ها را كه همانا قله كمال انسانيت – معرفت – مردانگي است صعود كند آن موقع هست كه اين تن و جسم كه رمقي ديگر برايش بالا رفتن نمانده است وقتي كه به آن قله ميرسد احساس رضايت و خوشحالي و شادماني ميكند ودر آن موقع هيچ گونه احساس خستگي نيز از راه پيموده شده نميكند . قله انسانيت –در بين كشور ها بين مرد وزن – قوم ها – نژادها- و زبانها و فرقه ها مرزي ندارد . انسان ها از هر قوم و نژاد و از هر كشوري اعم از زن ومرد- پير و جوان دراين وادي يكسانند و قانون براي همه يكي است و هم داراي حق و حقوقند و كسي بر كسي ديگر برتري ندارد كسي كه به كوه ميرود بايد سعي نمايد كه تحملش در برابر سختي ها وناملايمات بيشتر شود در واقع بالا رفتن به نوعي تمرين و ممارست جهت بالا بردن ظرفيت دروني خويش است در واقع تحمل نمودن در برابر عصبانيت است در واقع تحمل تشنگي گرسنگي. رنج ومشقت – بالا رفتن يعني واكسينه شدن در مقابل ضعف هاي جسماني و روحي و رواني ميباشد صعود يعني با آغوش باز بدنبال هدف رفتن يعني بدنبال اميد رفتن. باشد كه درس معرفت را ازاين سير وسلوك صعود ها بياموزيم.
قربان ربانی
پنجشنبه 10/8/86
کوهستان محل استفاده از تجربه است ، اينجا جايي است كه خودت را بشناسي و عليه عيبهايت قدم برداري.
کوهنوردی ورزشی برای جهت دادن، معنا دادن،شکل دادن و آماده شدن برای نوعی زیستن متکی به اراده و ایمان است .
در یک صعود سخت به یاد می آوریم که چه هستیم و چه می توانیم باشیم و تا چه حد آماده دفاع از اعتقاداتمان هستیم .
تمایل به تنهایی گاهی یک نیاز نیرومند و اساسی انسانی است که تنها در کوهستان می توان آن را تامین کرد .
کیفیت کوهنوردی به مراتب با ارزش تر از کمیت صعود است .
هر چند کوهنوردان بر سکوی افتخار نمی ایستند و در میادین ورزشی برایشان فریاد نمی کشند ، اما رشته های محبت قلبهای آنان را به یکدیگر پیوند می دهد که باعث می شود دوباره صعود نمایند .
ورزش کوهنوردی تنها ورزشی است که جایگاه قهرمانی ندارد .
به یاد داشته باشیم اغلب حوادث کوهنوردی هنگام بازگشت به وقوع می پیوندد که دلیلش ... .
بی اعتنایی به خطرات کوهستان یک نوع جان باختن برای هیچ است.
در ورزش كوهنوردي حقيقت مرگ همیشه وجود دارد ، يا مي بري يا مي بازي ، وقتي اين حقيقت را قبول كني تازه زندگي را شروع كرده اي که این خود درسی است.
كوهها ابهتشان را از افرادي كه در آنها مي ميرند بدست مي آورند پس نگذارید ... .
رسیدن به قله های بلند و گذشتن از گردنه های خطرناک به خودی خود امتیازی محسوب نمی شود بلکه اصل شناختن ورزش، کوهنوردی و هدف های (تقویت قدرت درونی) آن است.
پنجشنبه 26/7/86
کوهنوردی، کوششی بی انتهاست. بیشتر و بیشتر صعود میکنی، و به مقصد نمیرسی. افسونگری کوه ها در همین موضوع است: دائماً چیزی را جستجو میکنیم که هرگز آن را نخواهیم یافت...
"هرمن بول"
پنجشنبه 19/7/86
وطن آدمي را بر هيچ نقشه نشاني نيست
موطن آدمي تنها در قلب كساني ست كه دوستش مي دارند
رهاورد هاي خاص زندگي هميشه در سكوت پيشكش مي شوند
دوستي و عشق , ايراد و مرگ , شادي و درد ,گل و طلوع خورشيد
و سكوت به مثابه فضاي ژرف فرزانگي !
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند ,
رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه برفي
به اشكي نريخته مي ماند !
سكوت سرشار از ناگفته هاست , از حركات نا كرده
اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است , حقيقت تو و من !
پنجشنبه 11/5/86
ملاصدرا می گوید :
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
نا امیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را ...
به شرط اعتقاد ،
به شرط پاکی دل ،
به شرط طهارت روح ،
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ناراستی ها ، نا مردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟
پنجشنبه 4/5/86
Take time to read
It is the source of knowedge
Take time to dream
It is the breath of happiness
پنجشنبه 7/4/86
Take a time to lough …
It is the music of the heart.
Take a time to think…
It is the kay of success!
پنجشنبه 10/3/86
Don’t wait for anybody else pain, to ask for apologies
Don’t wait to be lonely, to recognize the value of a friend
پنجشنبه 13/2/86
Don’t Wait For The Best Job,
To Begin To Work.
پنجشنبه 6/2/86
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟
جایی که میری مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم
تو تنهانیستی .
تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری ، قلب میزارم که جا بدی ، اشک می دم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر میگردی پیشم .
پنجشنبه 30/1/86
خواندن انسان را کامل می کند . سخنرانی و گفتگو او را حضور ذهن و سرعت انتقال می دهد ، ولی نوشتن انسان را دقیق می کند . « بیکن »
وجدان ، خدای حاضر در انسان است . « هوگو »
افتخار را با تواضع و فقر را با صبر برگزار کن.
چیزی بگو که ارزش آن بیش از خاموشی باشد .
پنجشنبه 23/1/86
نوروز
با ورود عید نوروز روزگارت شاد باش
نوبهار آمد کنون ویرانه ها آباد باد
ماه اسپندت گذشت در انتظار بوی گل
بعد از این هر لحظه ات سرشار از دیدار باد
چون که می رقصد شکوفه مست در دستان باد
رقص تو در لحظه های عاشقی آزاد باد
بی غزل ماندست پرستو روزگاری بس دراز
لحظه لحظه روزگارش مملو از فریاد باد
ناز غنچه میخرند از سمت دشت دامن کشان
سوی ما دامن تکانند تا که عید پر بار باد
بی خبر رخت بر بست از جمع ما آن یار خوب
در بهار سبزه و گل خاطراتش یاد باد
عاشقان نوروز باد هر لحظه از عمر شما
همرهان هر روزتان همچون بهاران شاد باد
« آزاده ازلی »
دوشنبه 28/12/85
مرگ ‚ من را
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
سرپرست گروه کوهنوردی دنا اصفهان آقای کریمی
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
مرگ نابهنگام پدر گرانقدرتان را صمیمانه به شما و خانواده محترمتان تسلیت می گوییم .
اندوه شما اندوه ما نیز هست ، ما را در غم خود شریک بدانید .
اعضای گروه
آخرین پنجشنبه سال 24/12/85
جامه سبز بهار
باز كن پنجره را
بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار
باز كن پنجره را ـ
تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ
تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز
تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند
باز كن پنجره را فصل بهار است
باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند
***
فصل بهار است
باز كن پنجره را ـ
تا بدين كلبه رسد نغمه مرغان خوش آهنگ
تا نسيمي بسر و زلف تو ريزد گل صد رنگ
تا بخوانيم بهمراه كبوتر، غزل صبح
تا برانيم بآواز قناري غم خود را زدل تنگ
***
فصل بهار است بر اين پنجره ها، پرده مياويز
تا به بينيم بهر سو، گذر چلچله ها را
دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان ـ
جامه سبز بهارست
جلگه تا جلگه ز گلهاي همه پر نقش و نگار است
همه انگشت نهالان ـ
چشم، تا كار كند غرق نگين هاي شكوفه است
همه جا، دست زمين، لاله فروش است
همه سو، موج هوا، عطر نثار است .
***
باغ را بنگر و فواره الماس فشان را
ارغوان ريخته بر دامن هر دشت
دشت را بنگر و اين فرش زمردوش ياقوت نشان را
***
آينه را از سر اين طاقچه بردار
كه در اين فصل دلاويز ـ
همه جا آينه بندان بهار است
يكطرف پيش رخت، آينه روشن مهتاب ـ
يكطرف آينه چشمه رخشنده آرام ـ
يكطرف آينه قدي سيمينه البرز ـ
با چنين آينه بندان بهاري ـ
هر طرف روي كني آينه خيز است ـ
هر كجا پاي نهي آينه زار است
***
شانه را دور بيفكن
كه تو را گر نبود شانه، نه اندوه و نه بيم است
بهترين شانه تو دست نسيم است
***
عطر چه خواهي ؟
كه نسيم سحري عطر فروش است
موج هر باد كه بر زلف تو پيچد ـ
پيك خوشبوي بهارست و رباينده هوش است
***
باز كن از گردن خود رشته گوهر
تا كه بانوي بهاران ز شكوفه ـ
به سروشانه سيمين تو گوهر بفشاند
يا برانگشت ظريف تو نگين از گل رنگين بنشاند
***
هر چه زيبائي و زيباست در آغوش بهارست
مرغكان بر سر هر شاخه گل، گرم سرودند ـ
تازه گلها همه در باغچه آماده رقصند ـ
خوشنوا چلچله ها، زمزمه گر، مست نشاطند ـ
لك لكان صيحه كنان پيك درودند ـ
سارها چرخ زنان در دل ابرند ـ
گاه، چون موج خروشان، همه در اوج فرازند
گاه، چون برگ درختان همه در قوس فرودند .
***
باز كن پنجره را، فصل بهار ست
بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار
باز كن پنجره را ـ
تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ
تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز
تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند
باز كن پنجره را فصل بهار است
باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند
امیدوارم سال خوبی داشته باشید

پنجشنبه 17/12/85
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی ٬
اگر چیزی نخوانی ٬
اگر به اصوات زندگی گوش فرا ندهی ٬
اگر از خودت قدر دانی نکنی .
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانیکه خود باوری را در خودت بکشی ٬
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی ٬
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روز مرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی ٬
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت ٬
از احساسات سرکش ٬
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند
و ضربان قلبت را تند تر می کنند ٬
دوری کنی ...
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامیکه با شغلت ٬ یا عشقت شاد نیستی ٬ آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی ٬
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ...
امروز زندگی را آغاز کن !
امروز مخاطره کن !
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...
شادی را فراموش نکن !
کلامی از پابلو نرودا ــ نويسنده شيليايی
پنجشنبه 10/12/85
خدایا با تو سخن می گویم :
با زبان ساده خویش ، بدون نظم و نثر و واژه های موزون
با تو از خورشیدت می گویم : که پس از وداع با ستاره چگونه منتظر بودن را به من آموخت.
و بیاد آوردم :
تمام ابهت زمین را با نوازش لاله خجلت لمس کرده ام .
شاید لحظه بشارت به چشمه بود ،
لحظه سرچشمه شدن تشنه ترین شن
یا آنجا که بلبل عشقش را با باران و خاک و سایبان تقسیم می کرد و
قاصدک قبله گم کرده به نسیم اقتدا می کرد .
آنجایی که من فقط برای تازه تر شدن می گریستم ،
آری همانجا بود که به یاد آوردم هنوز نگفته ام :
«خدایا شکر»
«آزاده ازلی از اعضای خوب گروه»
سه شنبه 1/12/85
آسمان دریاست
ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -
شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان
وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -
سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست
*****
در ديدگاه من -
اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود
سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود
رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -
هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -
كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.
*****
در ديدگاه من -
درياست آسمان و ندارد كرانه اي
جز بي نشانگي -
از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي
گفتم شبي به خويش:
اين آسمان پير -
بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -
دنبال ناخداست
پس ناخدا كجاست؟
در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:
درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست"
«مهدی سهیلی»
پنجشنبه 19/11/85
"خویش را باور کن"
هیچکس جز تو نخواهد روئید
شعله روشن این باغ تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد تابید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
رعد این صحنه تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد غرید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد جوشید
نازنین!
سرنگون کردن غم، حرکت آسانی نیست.
لیک آسانتر از آن است که می پنداری.
ریشه ها می گویند:
"ما تواناتر از آنیم که می پنداری"
باز کن پنجره را، صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.
باز هم منتظری؟
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ بذری، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.
از دل خاک نخواهد روئید
خوشه ای نیز نخواهد برخاست
خرمنی گرد نخواهد گردید
اسب اندیشه خود را زین کن
تک سوار سحر جاده تو باید باشی
و خدا می داند و خدا می خواهد
که تو " خودآ "یی باشی بر پهنۀ خاک
"کودکان فردا، خرمن کشتۀ امروز تو را می جویند"
خواب و خاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ، در نگاه فردا
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
باز هم منتظری؟
برخیز که صبح است بهار آمده است.
"تو بهاری ،
آری !
خویش را باور کن.
پنجشنبه 12/11/85
زندگی زنجیری است از افقهای نو، آرزوهای نو، روزهای نو و تغییراتی که به سوی تو می آیند.
گاه در رویارویی با این همه، بی نیاز از یاری نیستیم ،
به خاطر داشته باش:
نخست در قلبت و سپس آنرا به واقعیت درآور،
" دریاب که چقدر یگانه ای!
خوش بین باش!
این نگرش و دیدگاه توست که نتیجه خیلی کارها را معلوم میکند
خدا را به یاد داشته باش و ریسمان دوستی را چنگ بزن.
هرروز گامی به پیش بردار
آغاز کن، باور کن و چنین باش!
بر بال خیال بنشین ! زمان لازم را برای رسیدن به رؤیاهایت پیش بینی کن
نترس ! هیچ قله ای نیست که تسلیم گامهای تو نشود.
بکوش تا می توانی بکوش
خواهی دید که همه چیز درست خواهد شد!
نويسنده: Collin McCarty
پنجشنبه 5/11/85
زمین به من سکوت می آموزد
بسان علف ها در زیر نور
و به من صبوری می آموزد
همچون سنگ های کهن با خاطرات
زمین به من تواضع می آموزد
مانند شکوفه ها به هنگام رستن
و به من دوست داشتن می آموزد
بسان مادری کودکش را
زمین به من شجاعت می آموزد
همچون درختی که تنها بر پا ایستاده است
و به من محدودیت می آموزد
آن هنگام که مورچه ای بر زمین می خزد
زمین به من آزادی می آموزد
بسان عقابی که در آسمان در پرواز است
و به من تسلیم می آموزد
همچون برگ هایی که در پاییز فرو می ریزند
زمین به من احیا می آموزد
آن هنگام که دانه ای در بهار می روید
و به من فراموش کردن خود را می آموزد
بسان برفی که با ذوب شدن، حیات خود را از یاد می برد
زمین، به من می آموزد که مهربانی را به یاد آورم
هنگامی که مزارع خشکیده در زیر باران می گریند
از کتاب "سرخپوستان بزرگ می گویند"
پنجشنبه 28/10/85
فکر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار ، هیچ چیز در زندگی مشکلتر از این نیست که انسان افکار خود را به عرصه عمل گذارد . « گوته »
کسی که چرایی برای زیستن داشته باشد ، از پس هر چگونه ای نیز بر می آید . « نیچه »
از دست دادن امیدی پوچ و آرزوی محال ، خود موفقیتی بزرگ است « شکسپیر »
افتادید ! بسیار خوب ، چه خواهد شد ؟ با چهره ای بشاش برخیزید . در افتادن ضرری متصور نیست . بدبختی در عجز و درماندگی است . « کارنگی »
پنجشنبه 21/10/85
اون موقع که کوله ات رو تنهايي جمع مي کني
اون موقع که تنهايي داري يک مسير خلوت رو طي مي کني
اون موقع که گلوت از تشنگي ميسوزه و يک جرعه آب مي نوشي
اون موقع که قله را از فاصله دور نگاه مي کني
اون موقع که آهنگي رو زمزمه مي کني و آرام گام بر مي داري
اون موقع که سر قله ميرسي و سلام مي کني
اون موقع که کوله ات رو زمين ميزاري
اون موقع که جنگل سبز و تيره اي رو نگاه مي کني
اون موقع که کنار درخت بزرگ پيري مي ايستي
اون موقع که تا زانو در گل فرو ميري
اون موقع که جلوي دهانه غار مي ايستي و بوي نم رو احساس مي کني
اون موقع که نور چراغ قوه ات جلوي پات رو روشن ميکنه
اون موقع که يک گيره پيدا مي کني و خودت رو بالا ميکشي
اون موقع که انگشتانت زخمي و خون آلود شده
اون موقع که آفتاب تند مغزت رو داغ مي کنه
اون موقع که صداي برخورد آب با بدنه قايق رو فقط ميشنوي
اون موقع که که آبي بيکران رو مي بيني
اون موقع که تنها صداي نفسهات رو ميشنوي
اون موقع که هر دم و بازدم رو ميشماري
اون موقع که آفتاب صورتت رو سياه مي کنه
اون موقع که يک لبخند قشنگ اما دلگير رو لبت است
اون موقع که تنها صداي آبشار است و چشمک ستاره ها
اون موقع است که تازه خودت رو ميشناسي
اون موقع است که تازه کوچک بودنت رو احساس مي کني
اون موقع است که تازه مي فهمي چقدر مغرور بودي
اون موقع است که تازه قلبت به تپش مي افته
اون موقع است که دلت ميگيره و در خودت فرو ميري
اون موقع است که احساس غم بزرگي مي کني
اون موقع است که مسير بازگشت در خودتي و سکوت مي کني
اون موقع است که به چيزي اعتنا نمي کني
اون موقع است که بعض گلوت رو ميگيره
اون موقع است که ميزني زير گريه و يا بعضت رو فرو ميبري
اون موقع است که وقتي رسيدي خونه دلتنگي
اون موقع است که خستگي رو دليل بي حرفي ات ميگي
اون موقع است که دراز مي کشي و به فکر فرو ميري
اون موقع است که احساس دلتنگي داري
اون موقع است که…
پنجشنبه 14/10/85
من آن بیتم که مصراعش بدون قافیه مانده
یه شعر ناتمامی که فقط دیوانه ای خوانده
شرم گفتار آن شاعر که چون شعرش پریشانه
ز اینکه مصرعی گفته همه عمرش پشیمانه
به همراه هزار مصراع شدیم زندانی دفتر
کسی ما را نمی خواند ، نداریم حتی یک یاور
سراینده به وقت ما همیشه گیج و حیران بود
ولی در وقت اشعارش مثال تیغ بران بود
کنون در کار ما مانده شدیم گفتار بی ارزش
همانگونه که اشعارش شدن چون ابر پر بارش
میان صفحه ای در هم عجب بیهوده می پویم
که تا شاید خدا خواهد که یک هم قافیه جویم
دگر از تو نمی پرسم چرا من را رها کردی
بدین خاطر که می دانم ز تولیدم خطا کردی
هزاران من ، فنا گشتن که اشعاری پدید آید
هزاران دانه می کارن که گلبرگی برون آید
« آزاده ازلی »
پنجشنبه 16/9/85
آنگاه كه بتدريج كه از كوه بالا مي روي
حس مي كني كه از روزمرگي فاصله مي گيري
تا دمي فارغ از هياهوي هميشگي
در آن فضاي ساكت و آرامش بخش
به سكوت كوهستان گوش فرا دهي !
و چنان محو تماشاي ابهت كوه شوي
كه تمامي آن نامردمي ها يي را كه در آن پائين ديده اي به فراموشي بسپاري
و فرصتي پيدا كني تا به صداي درونت گوش دهي
صدايي كه از هر صداي ديگري با تو صادق تر است
تا با خود عهد كني كه وقتي در آن پائين هستي
كمتر خطا كني
وديگر كسي را نيازاري
و از كوه بياموزي كه چگونه سينه اي سترگ داشته باشي
كه بتواند همه غمهاي عالم را در خود جاي دهد و دم بر نياورد
و هم از اين روست كه كوه محلي است
براي فراموش كردن غم و اندوه
تا به هنگام فرود
فارغ از هر دغدغه اي
دوباره از اوج به حضيض زندگي برگردي
تا بداني كه در حضيض هم مي توان در اوج باشي !!
محمد توکلی
پنجشنبه 9/9/85
در حال حاضر یکسال از فعالیت وبلاگ می گذرد ، امیدوارم که بازم فعال باشیم البته با کمک دوستان لطفاً اگر پیشنهادی برای بهتر شدن سایت دارید بگویید .
بشری که حق اظهار عقیده و بیان فکر خود را نداشته باشد ،موجودی زنده محسوب نمی شود .« مونتسکیو»
آنچه موجب مرگ من نشود ، مرا نیرومندتر می سازد .« نیچه»
نتیجه اراده ضعیف ، حرف است و نتیجه اراده قوی ، عمل .« لوبون»
اشتباهی بزرگتر از آن نیست که آدم باور داشته باشد که همیشه حق دارد . « بالتر»
باید پیوسته در این اندیشه باشیم که وجودی شویم بهتر از آنچه هستیم . «مک دوگال»
عمر شما از وقتی شروع می شود که اختیار سرنوشت را به دست می گیرید. «هوگو»
پنجشنبه 25/8/85
سیمای آدم ها، صفحه های حساس روح اند.باید زمان لازم
بر آنها بگذرد تا نوشته شان ظاهر شود.(کریستیا ن بوین)
رودخانه عشق را در خود جاری ساز
عشق ملاقات مرگ و زندگی است.ملاقاتی در نقطه اوج، فقط در صورت شناخت عشق است که می توان به تجربه این ملاقات نایل آمد.در غیر این صورت به دنیا می آیی،زندگی می کنی ، ومی میری ولی در حقیقت مهم ترین تجربه زندگی را از دست داده ای. تجربه ای که با هیچ چیز جایگزین نمی شود.
برای اینکه به این تجربه برسی بایستی 4 مرحله را همیشه به خاطر داشته باشی.
مرحله 1): حضور در لحظه است،زیرا عشق تنها در زمان حال ممکن است.عشق ورزیدن در زمان آینده یا گذشته ممکن نیست.اگر خواستی از عشق فرار کنی در زمان گذشته و یا آینده زندگی کن.
زیاد از حد هم فکر نکن، زیرا فکر هم همیشه به گذشته یا آینده مربوط میشود.
مرحله 2): این است که یاد بگیری سموم بدنت را به عسل تبدیل کنی.خیلی از مردم عشق میورزند ولی عشق آنها با سمومی همچون نفرت، حسادت ، خشم، خودخواهی،آلوده شده است.
مرحله3): تقسیم کردن و بخشیدن است. چیز های منفی را برای خودت نگه دار ولی خوبی ها و زیبایی ها را با دیگران تقسیم کن .ولی اکثر مردم عکس این عمل را انجام میدهند.چنین انسان هایی واقعا ابله هستند.هرچه عشق را بیشتر ببخشی بیشتر به دست می یاری.
مرحله 4): هیچ بودن است. به محض اینکه فکرکنی کسی هستی ، عشق از جاری شدن می ایستد.عشق فقط از درون کسی جاری می شود که "کسی" نباشد.عشق در نیستی خانه دارد.
پنجشنبه 6/8/85
برای نيل به يک آرمان بزرگ فقط يکی از اين دو چيز لازم است :
يکی توانايی و ديگری پشتکار.توانايی در اختيار گروه بسيار محدودی است ،
اما پشتکار سخت فرساينده و مداوم در توان بسياری از مردم هست که اگر به کار گرفته شود به ندرت بی ثمر می ماند و دليلش اين است که قدرت پنهان آن آهسته کار ميکند و هر مانعی را در هم ميشکند .
گوته
چهارشنبه 26/7/85
راز رهايی
مردانگی منتظر ايستاده است
و ردايی در دست
تا قامتت را,
با صلابت کهنسالترين درخت خاک, سبز سبز کند
بند بند اين سموم
به سر انگشتان تو بسته است
بند پاره کن
و مسموميت غروب خاکستری را
به حلاوت فلق پيوند بزن
زنجير پاره کن پهلوان
طلوع خورشيد,
با زنجير سکوت تو درگير است,
زنجير پاره کن پهلوان.
پنجشنبه 20/7/85
در گلستانه
دشت هايي چه فراخ !
كوههايي چه بلند !
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !
من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم :
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي .
***
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد .
پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم :
چه كسي با من، حرف ميزد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم .
يونجه زاري سر راه،
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
***
لب آبي
گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
( من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشيار است ! (
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
هيچ، مي چرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
سايه هايي بي لك ،
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست .
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
***
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند . ))
سهراب سپهري
از مجموعه حجم سبز
پنجشنبه 13/7/85
و خداي دگر گونه ا ت را بيافرين . انتظار بيهوده ا ست:
خدائي تو را آرامش نخواهد گفت ، ترا خنده نخواهد آموخت،
ترا خدا گونه شدن ميسر نخواهد كرد،تا تو او را به گونه ديگر نيا فريني.
برخيز خاكي شايسته ي خدايت بياب با زلال ديده ات بياميز
و دست بكار شو. كه اين خدا ديگر خداي خوب توست، كه تمام
جانت براي آفرينش او بيدار بايد. نه خدائي از گونه خدايان ديگر
نه ، خدائي شايسته تو ، خدائي كه همچون تو زيباست ، خدائي كه
هر چه گوئي آن كند. قضايش را تو مقدر ساز:
امروز اراده مي كني كه تو را زيباترين بيافريند و مي آفريند،
فردا بايد آفتاب زندگيت بدرخشد و كودكي ات را نور باران كند
و مي كند . هفته ي ديگر جواني سرشارت ، ماه ديگر فرزند
پر شكوهت ، سال ديگر اميد بي فروغت ، قرن ديگر پر بار زندگيت
و عمر ديگرخداي دگرگونه ات ، و همه را مي آفريند .
برخيز
كفش بپا كن و بيا
و بيا تا جايي...
كه خدايت هر آنچه نگفته اي آن كند. دگر آفتاب كودكي ات ،
جواني سرشار و فرزند پر شكوهت ، اميد بي فروغ و پر بار زندگيت
را همه او خود نگفته كند .
آنجا كه ديگر هر آنچه كند خواست توست . كه نمي گويي و ميشود
آنجا كه:
پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان
روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را
مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند .
" سهراب سپهري"
پنجشنبه 30/6/85
آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد
استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: بله, آقا
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن
پنجشنبه 23/6/85
تو رازی و ما راز
پرده اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.
رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان .
رازي به اسم هرچه كه ميداني و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزهاش
به رازي آغشته بود و از هر لحظهاي رازي ميچكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازي نبود، هرگزي رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند
و پشت به راز و زندگي زيستند.
خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهي ديگر گفتند : رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را
ميگشاييم و مغرورانه رفتند تا گره راز زندگي را بگشايند.
خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت.
اما بترسيد كه درگشودن همان راز نخستين وابمانيد.
و گروه سوم: اما، سرمايهاي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است
و در دل هر راز رازي،جهان راز است و تو رازي و ما راز.
تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.خدا گفت: نام شما را مؤمن ميگذارم.
خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند
و خدا آنان را از لابهلاي رازها عبور داد و در هر عبور رازي گشوده شد.
و روزي فرشتهاي در دفتر خود نوشت:زندگي به پايان رسيد.
و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد،
گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها
آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند
یکشنبه 19/6/85
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور،زیرا همه ی
ما با یکدیگر متفاوتیم.اهداف و آرزوهایت را با توجه به آنچه که
دیگران، با اهمیت تصور میکنند؛تعیین نکن ،زیرا فقط تو می دانی
که چه چیزی برایت بهترین است.با زندگی کردن در گذشته یا آینده
زیستن در زمان حال رو از دست نده.حتی اگر یک روز در زمان حال
زندگی کنی، همه ی روزهای عمرت را زیسته ای.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری، هرگز ناامید نشو.
هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش
برداری. از مواجه شدن با خطرات نترس؛ زیرا بدین ترتیب فرصت
می یابی که بیاموزی چه قدر باید شجاع باشی.
با گفتن اینکه: { یافتن عشق غیر ممکن است} مانع ورود عشق
به زندگی خود نشو.سریع ترین راه دریافت عشق،بخشیدن آن
به دیگران است.سریع ترین راه از دست دادن آن محکم نگاه
داشتن آن است.رویا های خود را رها مکن. بدون رویا بودن
یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری.
زندگی یک مسابقه نیست ، بلکه سفری است که هر قدم از
مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.
منبع:موفقیت
شنبه 4/6/85
بايد كه تا به انتهای جنون رفت . بايد كه ويران شد از نسيم دلنشين كوی تو .
به زير خروار ها آتش از عشق تو سوخت و خاكستری شد و به ...كجا رفت ؟
دلم گواهی می دهد همين نزديكيها هستی و به سراغ ما نيست نگاهت .
محبوب من حالا ، دل شكسته ام فقط سراغ تو را می گيرد . دل به تو سپرده ، با هيچكس راضی نميشود .
می خواهد با تو باشد .
به مهربانيت قسم كه حالا دلتنگ ترينم .
جانان من مشكل وجود بی مقدار من است . حالا بغير از تو هيچ چيز شادم نخواهد كرد .
ای دوست داشتنی ترين دوست داشتنی ها .
خداوند من : ميترسم در هياهوی باران صدای مرا نشنيده باشی .
زبان قاصر از طلب عفو است . ناچار سخن كوتاه ميماند و دل پر درد .
پنجشنبه 5/5/85
روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا میکرد زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده بود وتکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و گفت: تو حتما شوخی می کنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد. اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. میدانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلب خود دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی برگردند و آن شیاره های عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت ودر قلبش جا داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جان به قلبش نگاه کرد؛ سالم نبود، اما از همیشه زیبا تر بود.
شنبه 31/4/85
خورشيد مي گويد: سخاوتمند باش. از آنچه در اختيارت قرار داده ايم بر هرآنكه خواهانش است ببخش. از گرماي عشقت، از نور وجودت.
باد مي گويد: هر آنكه مشتاق نوازش توست، بنواز ليكن نوازشي كه در آن ايستايي ايجاد نكند؛ بلكه نوازشت رقص الهي را در عمق وجودت و وجودشان برپاسازد.
دشت مي گويد: با آغوش باز پذيراي ميهمانانت باش و همة وجودت را در خدمت آنان قرار بده.
كوه مي گويد: چنان زندگي كن كه تمام عمر راست قامت باشي و سرافراز.
رود مي گويد: بگذار هر تشنه اي كه طالب آب است، از تو سيراب شود و هر آنكه در پي پاكي است از طهارت تو بهره مند گردد.
گياهان مي گويند: تسليم باشيد و مي گويند خداوند همه جا هست. پس به هر سو كه ميخواندتان به همان سو روي بگردانيد و اينگونه درس تسليم و عشق ميدهند.
گل ها مي گويند: اگر در اين عمر كوتاه، چشمي را به زيبايي وجودت درخشان ساختي، مشامي را از عطر دل انگيز روحت به تحسين واداشتي و اگر وجودي را محو زيبايي و قدرت خالق خود كردي، بدان كه عمرت را بيهوده طي نكرده اي هرچند اين عمر كوتاه باشد.
درخت مي گويد: تكيه گاه تن خسته و رنج كشيده باش و همواره دستانت و چشمهايت را بسوي آسمان بدار كه خيرگي و ارتباط با آن مستِ مستت مي كند.
و دل مي گويد: خداوندا سپاس بي پايان.
پنجشنبه 22/4/85
سفر به خير
به كجا چنين شتابان ؟
گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟
همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم
به كجا چنين شتابان ؟
به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير ! اما تو دوستي خدا را
چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
برسان سلام ما را
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .
دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما بهایی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
پنجشنبه 15/4/85
بهنام خداوند قوری و قند...
بهنام خداوند قوری و قند
خداوند قهوه و آن بوی گند
خداوند چایی پررنگ و تلخ
خداوند تهران و کرمان و بلخ
خداوند ماه و خداوند مهر
خداوند این so plotted سپهر
خداوند آنتندهی موبایل
خداوند فلدر، خداوند فایل
خداوند مومن زمان نماز
خداوند بنده بهوقت نیاز
خداوند "بعله" سر ازدواج
خداوند گیشنیز و بیبی و خاج
خداوند داغی و گرمای سیف
خداوند این شور و شادی و کیف
خداوند offline و DC و دینگ!
خداوند فرمان و گاردان و رینگ
خداوند جوجه، خدای کباب
خداوند خرما و تنگ شراب
خداوند ایهام و ایجاز متن
خداوند رگهای میترال و بطن
خداوند طاعون و سیل و وبا
خداوند صبح و نسیم صبا
خداوند خرج و خداوند دخل
خداوند شط و درختان نخل
خدای سلامت، خدای مرض
خداوند باسلوق و کیشمیش و گز
خداوند سرخی ماهی حوض
خداوند زردی- سیاهی موز
خداوند پیکان و بنز و ژیان
خداوند آن دلبر خوش میان
خداوند جبار و توکا و قوس
خداوند کیرشف، انیشتن و گوس
خداوند جیمز کوک، کریستف کلمب
خداوند بینی و انگشت و دمب
خداوند میکی، دانلداک، گوفی
خداوند سعدی، عبید و عوفی(!)
خداوند ماه و خداوند حور
که کرده مرا خلقت از راه دور
خداوند این و خداوند آن
خداوند واقف به چرخ زمان
***
به قدری که دادم اطاله کلام
شدم گرم الفاظ و عرض سلام
سخن رشته از دست بنده ربود
فراموش کردم که مشکل چه بود!
برای خداوند طوطی و غاز
چرا من سرودم سرودی دراز؟
رسیدم ته شعر و شد ماستمال
از آن به که باشد به شعرم ملال!
ز ملت گرفتیم سوتی همی
دچارش شدیم عاقبت یک کمی
"چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت زین و گهی زین به پشت"
چهارشنبه 7/4/85
فكر ميكنين پسرا و دخترا چه جوری نيمرو درست ميكنن؟
دخترها:
۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۲- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن
پسرها:
۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
۷- چند تا فحش ميدن
۸- دنبال كبريت ميگردن
۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!)
۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
۱۸- دنبال نمكدون ميگردن
۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
23- نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
24- بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
26- توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
29- سريع برميگردن توی آشپزخونه
30- تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
32- دنبال ظرفهای مسی ميگردن
33- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
38- روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

